دیوونۀ شروع فصل پائیزم
جدا از بارون دلنشینش
که پا به پای چشمهای من می باره
خش خش برگهای هفت رنگش زیر پاهام
وقتی باتو در خیالم قدم میزنم
شروع پائیز رو دوست دارم
چون وقت ، یک ساعت به عقب برمیگرده
و من یک ساعت زمان بیشتری دارم
تا باز هم عاشقت باشم

دوست دارم شبی با تو هم اغوش شوم
از ساقی لبهای تو می نوش شوم
چون شرم میان منو تو باطل شد
انقدر ببوسمت که بیهوش شوم

کاش یا رب آشنایی نبود
یا به دنبالش جدایی نبود
یا ما را باهم نمیکردی آشنا
یا که او را از من نمیکردی جدا

تنها برای چشمان تو می نویسم که نگاهت تکراری از آسمان است
تو همانی هستی که بهار را برایم به ارمغان آوردی
و من همانی هستم که به عشقت وفادارم
و روز های بی تو را در دفتر دلم شمارش می کنم
بی تـو
کنـار ایـن هـمـــه خـاطـره نـشـســتــن
دل مــیخواهــد
بــاور کـــن
موج آرام نگاهت لاف دریا را شکست
از حصار شب گذشت و مرز فردا را شکست
غم به روی شانه هایم سالها لم داده بود
مهربانی های تو قندیل غم هایم شکست
آری عشق درگذرزمان پالایش می شود
واگر عمقش به تمام وجودت رسوخ کرده باشد
برهرچه ازمعشوق رسد صابری وشاکر
زمان خودقاضی وشاهد عادلی ست
بر انچه در درون سینه ها می گذرد
روزگاری به عزیزترینم گفتم
که برای همیشه دوستت دارم
ودرقلبم خواهی ماند
و اکنون خود آغاز سفر هجرش را باحنجره ی زخمی ام
برسر هر کوی و برزن آوازه خوانم
که بگویم
از درد نبودنش
نمیدونی که این روزا چقدر دلتنگ حرفاتم
هلاک جرعه ای مستی که نوش جان کنیم با هم
یه دنیا پچ پچ و بوسه یه عالم خواب و بیداری
حواست هست چقدر از من نوازش تو طلبکاری